تبلیغات
تلنگر خیلی کوچیک - نوع رفتار
 
تلنگر خیلی کوچیک
ببخش تا بخشیده شوی
 
 
پنجشنبه 1 تیر 1391 :: نویسنده : حامد بامرام

تاثیر رفتار

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود.من از مدرسه به خانه 

برمی گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم.اسمش کایل بود 

و انگار همه ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. 

با خود گفتم : (( کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره! 

حتما این پسر خیلی بی حالی است. ))من برای آخر هفته ام برنامه 

ریزی کرده بودم. ( مسابهفوتبال با بچه ها , مهمانی خانه یکی از همکلاسی ها ) 

بنابراین شانه هایم را بالاانداختم و به راهم ادامه دادم.همینطور

 که می رفتم , تعدادی از بچه ها رو دیدم که بطرف او دویدند و او را به زمین 

انداختند.کتابهایش پخش شد و خودش هم روی خاکها

 افتاد.عینک اش افتاد و من دیدم و من دیدم چند متر

 اون طرف تر , روی چمن ها پرت شد.سرش را که بالا آورد ,

 توی  چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به

 طرفش کشیده شد و بسویش دویدم.

 درحالیکه دنبال عینکش می گشت , یک قطره درشت اشک توی

 چشمهاشدیدم.همینطور که عینک اش را بدستش می دادم 

گفتم : این بچه ها یه مشت آشغالن! او به من نگاهی کرد 

و گفت : هی , متشکرم! ولبخند بزرگی صورتش را

 پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ 

معلوم شد که اوهم نزدیک خانه ما زندگی می کند.

ازش پرسیدم : پس چطور من تو را ندیده بودم!؟ او

 گفت که قبلا به یک مدرسه خصوصی می رفته و این برای 

من خیلی جالب بود. پیشاز این با چنین کسی آشنا نشده بودم.

ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

 او واقعا پسرجالبی از آب در آمد. من ازش پرسیدم که آیا دوست دارد

 با من و دوستانم فوتبال بازیکند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر کایل

 را می شناختم , بیشتر از اوخوشم می آمد. دوستانم هم

 چنین احساسی داشتند.صبح دوشنبه رسید

 من دوباره کایل را با حجم انبوهی از کتابها دیدم.

 به او گفتم : پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی ای

 پیدا می کنی , با اینهمه کتابی که با خودت این طرف 

و آنطرف می بری! کایل خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

د رچهار سال بعد , من و کایل بهترین دوستان هم بودیم. 

وقتی به سال آخر دبیرستانرسیدیم ,هردو به فکر دانشکده افتادیم. 

کایل تصمیم داشت به جورج تاون برود و منبه دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند.

مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من تصمیم داشتم بدنبال خرید و

 فروش لوازم فوتبال بروم.کایل کسی بود که قرار بود

 برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال

 بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من کایل را دیدم.او عالی بنظر میرسید و از جمله کسانی 

بشمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران

 دبیرستان پیدا کنند.حتی عینک زدنش هم به او می آمد.

همه دخترها دوستش داشتند.پسر , من گاهی بهش 

حسادت می کردم.وامروز یکی از اون روزها بود.

من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی 

عصبی است.بنابراین دست محکمی بهپشتش زدم 

و گفتم :هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!

(همون نگاه سپاسگزار واقعی ) و لبخند زد : مرسی.

او گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد:

فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما 

کمک کرده اند این سالهایسخت را بگذرانید.

والدین شما , معلمانتان , خواهر و برادرهایتان , شاید یک مربی

 ورزش... اما مهمتر از همه , دوستانتان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن 

بهترین هدیه ای است کهشما می توانید به کسی بدهید.

 من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم , درحالیکه او داستان

 اولین روز آشنایی مان راتعریف می کرد.

بآرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته 

خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را 

خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل اورا به خانه نیاورد.

کایل نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد. 

او ادامه داد :خوشبختانه من نجات پیدا کردم.دوستم مرا از 

انجام این کار غیر قابل بحث بازداشت.

من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم ,

 در حالیکه این پسرخوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره سست ترین 

لحظه های زندگیش توضیحمی داد.پدر و مادرش را دیدم که به

 من نگاه میکردند و لبخند می زدند.همان لبخند پر از

 سپاس.من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. 

با یک رفتار کوچک , شما می توانیدزندگی یک نفر را دگرگون 

نمایید : برای بهتر شدن یا بدتر شدن. خداوند ما را در مسیر

 زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون

 بر هم اثر بگذاریم. بدنبال خدا در وجود دیگران بگردیم.

حالا شما دو راه برای انتخاب دارید :

1.  این داستان را برای دوستانتان تعریف کنید.

2.  یا پس از خواندن , در درون همین کتاب رها کنید گویی 

دلتان آنرا لمس نکرده است!

همانطور که می بینید من راه اول را انتخاب کردم.دوستان , 

فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند می کنند , زمانی که

 بالهای شما به سختی به یاد می آورند پرواز کنند.





نوع مطلب :
برچسب ها : تلنگر، داستان، پند،
لینک های مرتبط :


شنبه 1 مهر 1396 04:34 ب.ظ
We are a group of volunteers and starting a brand new scheme in our
community. Your web site offered us with helpful information to work on. You've done an impressive task and
our whole community shall be grateful to you.
شنبه 18 شهریور 1396 11:35 ق.ظ
Hello there, just became aware of your blog through Google, and found that it is really informative.
I'm gonna watch out for brussels. I will appreciate if you continue this in future.

A lot of people will be benefited from your writing.
Cheers!
جمعه 13 مرداد 1396 03:03 ب.ظ
Informative article, totally what I was looking for.
جمعه 6 مرداد 1396 09:05 ب.ظ
This design is spectacular! You certainly
know how to keep a reader amused. Between your wit and
your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Excellent job.
I really enjoyed what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 07:08 ب.ظ
I quite like reading through a post that can make men and women think.
Also, many thanks for allowing me to comment!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 05:12 ب.ظ
Very rapidly this site will be famous amid all blogging
visitors, due to it's pleasant articles or reviews
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 02:14 ق.ظ
I know this site presents quality depending posts and other information, is there any other
website which presents these kinds of things in quality?
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 12:46 ق.ظ
I'll immediately grab your rss as I can't find
your email subscription link or e-newsletter
service. Do you've any? Please let me recognise in order that I could subscribe.
Thanks.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 09:10 ق.ظ
What's up everybody, here every person is sharing
these kinds of familiarity, therefore it's pleasant to read this website,
and I used to pay a visit this weblog every day.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:56 ق.ظ
Excellent post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
Extremely useful information specifically the last part :)
I care for such info much. I was seeking this certain information for
a long time. Thank you and good luck.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 10:22 ق.ظ
We are a bunch of volunteers and starting a brand new scheme
in our community. Your site provided us with useful info to work on. You've performed a formidable task and our whole group can be thankful to you.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:17 ق.ظ
Thanks for any other informative blog. The place
else could I am getting that kind of info written in such a perfect approach?
I have a mission that I am just now operating on, and I
have been at the look out for such info.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:02 ب.ظ
Wonderful website you have here but I was wondering if you knew of any message boards that cover the same
topics talked about in this article? I'd really like to be a part of community where I can get feed-back from
other knowledgeable individuals that share the same interest.
If you have any suggestions, please let me know. Thanks a lot!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:39 ق.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It
if truth be told was once a enjoyment account it.
Look advanced to far added agreeable from you! By the way, how can we communicate?
پنجشنبه 10 فروردین 1396 08:42 ب.ظ
I am not sure where you're getting your info, but good topic.
I needs to spend some time learning more or understanding more.
Thanks for wonderful information I was looking for this information for my mission.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام خدمت دوستان عزیز و مهربونم
این وبلاگ سعی در این داره که
کمی بیدار کنه انسان هارو
لطفا نظر یادتون نره
.............................................
زندگی باور می خواهد آن هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید از ته قلب به تو گوید که خدا هست هنوز...
.............................................
در گذر گاه زمان خیمه ی شبازی دهر با همه تلخی و شیرینی میگذرد عشقها میمرند رنگها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطرهاست که چه تلخ و چه شیرین دست نخورده باقی میماند(اخوان ثالث)
.............................................

مدیر وبلاگ : حامد بامرام
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

www.shereno.com